عشق مانند جنگ است. ابتدای آن آسان و انتهایش سخت.... من عاشقم.... من در طول عمر خود عاشق یک نفر شدم تنها یک نفر از زمانی که چشم در چشمهایش انداختم زندگی رنگی دیگر برایم گرفت من پسری تنها هستم تنهای تنها من از عشق می نویسم و از شعرهای عاشقانه ولی خود از عشق چندین و چند بار خنجر خورده ام آری این است سر نوشت من ..... هنوز مدت زمانی نگذشته بود که دلداده ی او شده بودم که به یکباره همه چیز از هم گسست آه آه آه ....... من تو را می طلبم ای عزیز چگونه می توانم کنار تو بمانم و با چشمان خود نظاره گر این باشم که تو به کسی غیر از من لبخند بزنی یا حتی حرفهای ساده؟ آری من خود خواه هستم که می خواهم تو فقط از من باشی ولی گناه من چیست؟ این دل به هیچ قیمتی راضی نمی شود تو را با کسی دیگر ببیند.... نه من تحمل ندارم من می روم تا لبخند های تو را به روی چهره ی غریبه ها نظاره گر نباشم من تحمل این ضربه را نخواهم داشت... ژس ای دوست تا هستم شبها به یادم باش میعادمان هر شب در ماه روشنگر....... (.................)دوستت دارم